شهید علی ترشیزی
فرزند : حسین
متولد : 16/11/1328 گرگان
یگان: لشکر17 علی بن ابیطالب; گردان امام سجاد
عضویت : بسیج 1360تا1363/ پاسدار1363تا1365
تاهل: متاهل 5 فرزند
مسئولیت: معاون گروهان مالک اشتر
شغل : سراج خ عربستان
عملیات: کربلای5
شهادت : 27/10/1365 شلمچه
آرامگاه : گلزار شهدای امامزاده علی ابن جعفر قم
زندگینامه
علی جمعه زمستان سال 1328 در شهرستان گرگان در خانواده ای متدین و زحمتکش
به دنیا آمد. پدرش حسین ترشیزی سالها پیش برای کسب روزی حلال و تامین زندگی
بهتر، از روستای دزیان بخش بیارجمند شاهرود به این شهر سرسبز و سرشار از مواهب
خداوندی کوچ کرده بود.
وی تحصیلات دوران ابتدایی را در گرگان گذراند و برای کمک به اقتصاد خانواده و کسب
پیشه ای آتیه دار راهی پایتخت شدو همراه پسر دایی اش "محمد شریف آرش" در
چهارراه استانبول تهران به شاگردی سراجی و دوخت و تعمیرانواع کیف مشغول شد.
او همراه وابستگان و همولایتی های دزیانی شاغل در تهران در جلسات و هیات های
مذهبی حضور مستمر داشت و در سخنرانی های دینی که بارقه هایی از جریان انقلابی
پیروان آیه الله العظمی خمینی در آن موج میزد، شرکت می نمود.
آنها چند سال بعد برای آنکه بیشتر در جریان اسلام اصیل انقلابی قرار داشته باشند،
محل کار خود را به شهر خون و قیام قم تغییر دادند. حضور مداوم وی در نمازهای جماعت
به امامت آیه الله گلپایگانی نجفی شهره بود.
وی دارای ایمان محکم، حسن خلق و بسیار مردم دار بود و بسیار اهل مسافرت و
طبیعت گردی بود و بستگان و دوستان به او متکی بودند.
او در کار و معاش بسیار کوشا بود .چند سال بعد در کوچه عربستان قم ملک مسکونی
را خریداری نمود و با راه اندازی مغازه های تهیه وتوزیع چرم و یراق آلات، تولید کیف و
چمدان و تعمیرات آنها، حرفه اش را گسترش داد.
در سال 1355 به خواستگاری بانو "اکرم " رفت و پس از پیوند عقد و ازدواج، همراه
ایشان برای سرپرستی والدینش پیر و کم توانش که حالا در گنبد کاووس زندگی
می کردند، به آن شهر هجرت نمود.
فرزندانش هادی و حسن سالهای 1356 و 1358 در گنبد کاووس متولد شدند.
ایشان در تربیت فرزندان جدی، پرحوصله و مقید به آداب و شرع اسلام ناب بود و
کلمه اسلام از زبانش نمی افتاد.
چند ماه پس از شروع جنگ تحمیلی و اشغال بخش های مهمی از سرزمین اسلامی،
تصمیم به حضور داوطلبانه در جبهه های حق علیه باطل گرفت.
برای آنکه همسر و فرزندانش کمتر احساس تنهایی کنند، آنها را به قم آورد تا در کنار
خانواده آرامش بیشتری داشته باشند.
پس از طی آموزش های نظامی ویژه تحت نظر نیروهای شهید چمران در تهران، بهار
سال 1360 در جبهه دهلاویه به این نیروها پیوست.
شهید علی جمعه ترشیزی به صورت داوطلبانه و بسیجی چنین بار و به مدت 3 سال
در جبهه حضور مداوم داشت و هر چند ماه یکبار برای تجدید دیدار با خانواده به قم
باز می گشت.
حسین و مهدی سالهای 1360 و 1363 در شرایط سخت سالهای جنگ به دنیا آمدند
و مادر به تنهایی مسئولیت رشد و شکوفایی و تربیت آنان و دو فرزند دیگرش را عهده دار بود.
این بانوی فداکار برای آسودگی خیال همسر رزمنده اش و مراقبت بیشتر از مادر ایشان،
وی را از گنبدکاوس به قم آورده و با هم زندگی می کردند.
شهید علی جمعه ترشیزی از سال 1363 به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
درآمد و لباس سبز مقدس پاسداری را به تن نمود.
وی پس از 6 سال حضور مداوم در جبهه های حق علیه باطل عاقبت در بهمن ماه سال
1365 در کسوت معاونت گروهان ابوالفضل از گردان امام سجاد لشکر 21 علی ابن ابیطالب
قم در عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه به شهادت نائل آمد.
وصیتنامه
بسم الله الرحمن الرحیم
بنام خدائی که هر چه در جهان است از آن اوست و بنام وصی پیغمبر و خلیفه خدا
بر روی زمین که تمام جهانیان در انتظار فرجش سر می بر ند تا عدل الهی را در
جهان پا بر جا با درود بر نائب بر حقش بت شکن زمان روح بخش شیعیان ایران و
جهان (امام خمینی ) رهبر کبیر وبا درود فراوان به تمامی شهدای صدر اسلام تا به
حال وبا درود به شهدای جنگ تحمیلی ایران وبا سلام به تمام خانواده های محترم
شهدا وبا سلام به تمامی معلولین و مجروحین جنگ تحمیلی و با سلام به تمامی
یاران صدیق رهبر کبیر انقلاب و با سلام به تمامی آنهای که برای پیشبرد انقلاب
اسلامی از خون خود وهستی دنیا دست کشیده اند تا این انقلاب را به صاحب
اصلی اش حضرت مهدی (عج) صاحب زمان تحویل دهند و با سلام به خانواده
خودم که با ایثار وگذشت خود ، این حقیر را گذاشتند تا به خواسته های دیرینه
خود جامعه عمل بپوشاند .
این جانب علی جمعه ترشیزی –فرزند حسین ، شماره شناسنامه ۶۰۸ در تاریخ
۹/۲/۱۳۶۳ مطابق با ۲۷ رجب همزمان با بعثت خاتم الانبیا ،با آگاهی کامل وصیت
نامه خود را می نویسم :
با عرض سلام ، ایـنجانب به تمام فامیلهای محترم خودم که در مقابل خدماتی که
فردا به من و خانواده ام می نمایند شرمسار می باشم و از خداوند متعال آرزوی
موفقیت و سلامتی را برای فرد ، فردشان کرده ام و می کنم .
امیدورام که خداوند پاداش تمام محبت های شما را هم در دنیا و هم در آخرت بدهد .
من چیزی ندارم بگویم مگر این که از شماها بخواهم که مرا ببخشید و از خدا برای من
طلب آمرزش کنید .
خدمت مادر مهربان و همیشه غمخوار خودم سلام عرض می کنم . مادر جان
من در هیچ حال زحماتی که تو برایم کشیده ای فراموش نمی کنم و نخواهم کرد اگر
نتوانستم کاری برای شما بکنم عذرخواهی می کنم و همیشه از شما می خواهم
که در موقع مناجات با خدای خود ، فرزند خود را فراموش نکنی .
خدمت خواهران خودم سلام عرض می کنم و از دور آرزوی موفقیت برایتان می کنم
فاطمه جان و مریم جان که شما همیشه و از هر حال در غم و شادی من شریک
بوده و همیشه غمخوار من بودید و من در مدت عمرم نتوانستم حتی برای یکبار هم
که شده برای شماها کاری کنم و از این جهت از هر دوی شماها عذر می خواهم و
امیدوارم که مرا با لطف بزرگی خودتان عفو کنید .
خدمت شوهر خواهرهای عزیزم "آقا رضا جوینی و حسن آقا ترشیزی" که با محبتهای
خود این جانب را شرمنده کرده اند و همیشه یار و غمخوار من بوده اند سلام عرض
می کنم و از خدای تبارک و تعالی برای آنها آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم مثل
همیشه غمخواری خوب و مهربان برای خانواده ام باشند و اینجانب مخصوصا از برادر
جوینی می خواهم که همیشه از نصیحت های مهربان خود درباره برادرم احمد،کوتاهی
نکند.
خدمت برادر عزیزم که امیدوارم با راه و روش خود افتخاری برای خانواده ما باشد، سلام
عرض می کنم و امیدوارم عموی مهربان و دلسوز برای فرزندانم باشی و امیدوارم که
همیشه با فکر و اندیشه همه کارهای روزمره خود را انجام دهید و امیدوارم که با
تحصیل بتوانی به هدف های صدور ضد اسلامی خود برسی امیدوارم که همیشه در
کارهایت پیروز باشی و من را از دعای خود بهره مند سازی .
خدمت خانواده محترم همسر عزیزم که آنها هم حق بزرگی بر گردنم دارند سلام
عرض می کنم مخصوصا حاج خانم را فراموش نخواهم کرد که امیدوارم خداوند پاداش
فرد فردشان را بدهد .
خدمت همسر عزیزم و مهربانم و غمخوار زندگی ام سلام عرض می کنم و امیدوارم
با فداکاری خود مادری شایسته و با گذشت برای فرزندانم باشد و سعی کند فرزندانم
را آن طوری که خود می داند و خواسته اش بوده بزرگ کند و امیدوارم که با آن لطف و
مهربانی که نسبت به من داشته، بدی های مرا که زیاد بوده عفو کند.
آرزو دارم که فرزندانم را در حد کامل از بهترین معلومات اسلامی برخوردار گرداند تا که
خدمتگزاری به اسلام و قرآن کریم و ملت رنج دیده ایران کند .
فرزندانم من از شماها می خواهم که فرزند شایسته و قابلی برای مادر و خانواده ی
خود باشید پسرانم هادی جان ، حسن جان ، حسین جان ، مهدی جان امیدوارم با
شایستگی خود افتخاری برای من که پدر شماها هستم در دنیا و آخرت باشی .
و امیدوارم که شماها در آینده بزرگ می شوید و آن وقت می توانید تصمیم بگیرید و
برای خدمت به اسلام و دنباله رو انبیاء و اولیا باشید و خدمتگزار به امام امت و یاری
صدیق او باشید و همیشه از خواسته های نفسانی و وسوسه های شیطانی به دور
باشید و آرزوی سعادت و پیروزی برای فرد فرد خانواده ام دارم .............
و از برادران ابراهیم و سیاوش که در زندگی من دلسوزواقعی بوده تشکر کنم و
امیدوارم که خداوند این برادران را که برای رضای خدا کار می کنند اجر و پاداش عظیم
بدهد که شایسته آنها باشد.
امیدوارم که این برادر خود را که جزء دردسر برای شما نبوده ام ببخشید و آنچه که دارم
اعم از خانه و اجناس را برای این که ثلث آن را به خودم تعلق دارد و آن ثلث خود را برای
رفت و آمد فامیل ها و اقوام آشنایان و خیرات برای خودم اموراتم می گذارم و حالا خانه
را که سهمیه اعضای خانواده ام است نام می برم : خانم را که قیم بچه هایم را به عهده
گرفته است سهم از شش دانگ را به او می بخشم و به بچه هایم سه دانگ خانه را
ببخشم و دو دانگ دیگر را به مادرم که در آنجا زندگی می کند می بخشم امیدوارم که با
هم مهربان و سعادت و خیرخواهی همدیگر زندگی کنید و هیچ کدامتان حق فروش ندارید
تا آنکه فرزندانم به سن قانونی و تصمیم گرفتن برسند مگر آنکه با مشورت تمام اعضای
خانواده ام که از جمله زن و مادرم و خواهرانم و برادرانم صالح بدانند که زودتر فروخته شود.
آرزوی خوشبختی همه شما را از آن خالقی که از پیش سرنوشت ما را تعیین نموده
خواهانم.
و حالا انگیزه ای که به جبهه حق علیه باطل آمده ام را بیان کنم:
من با رضایت و رغبت خود در جبهه برای نبرد با کفار و بعثیون متجاوز برای رضای خدا و
حفظ قرآن و اسلام و میهن اسلامی و کشور انقلابی خود آمده ام .
با این حال که دشمنان بر سر برادران رزمنده بمب شیمیایی می ریزند تا جلوی پیشروی
آنان را بگیریند.
من هم برای پیوستن به آنها که یک وظیفه شرعی بوده می روم و از خدای می خواهم
که قدرت بدهد جزء کاری که برای رضای خداست، انجام ندهم.
خدا را گواه می گیرم که من در برابر زحماتی که این مردم حزب الله که برای پشتیبانی
از جنگ حق علیه باطل می کشدخجالت می کشم.
آنها چه از کارگر و چه از کشاورز و چه از قشر های دیگر که تا آن چه توان دارند کرده اند
و می کنند و من بی طاقت باشم که من نمی توانم کاری پشت جبهه به اندازه آنها بکنم.
تصمیم گرفتم با حضور خود در جبهه های دین خود را به شهدا و رزمندگان و این مردم
ایثارگر ادا بکنم .چون کار آنها جهاد اکبر است و من هم می خواهم جهاد اکبر را پیشه
خود کنم و چون آنها با خواسته های درونی خود مبارزه می کنند و بر آنها پیروز می گردند
و من نمی توانم مثل آنها باشم.
...از آقای غـلامرضا افـغانی که با لطف خود مرا شرمسار کرده است و از خدای
می خواهم که جواب این همه فداکاری و محبتی که به این جانب کرده است هم در دنیا
و هم در آخرت از احانات خود بهره مند سازد...
لذا جهاد اصغر را که مبارزه با دشمن است پیشه خود کرده ام امیدوارم که خداوند
تبارک و تعالی از همه ماها که به اندازه قدرت خود می خواهم خدمت کنیم یاری دهد،
انشاءالله .
خدا را شکر می کنم که بر ما توفیق داد که این زمان را درک کنیم و دنباله رو انبیاء و
اولیا باشیم و خمینی کبیر را یاری کنیم .
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
خاطره1
راوی : حاج موسی آرش
روایت می کنند در منطقه عملیاتی چند تا از بچه رزمنده ها شیطنت می کردند و
حرف شنوی نداشتند.شهید ترشیزی آنها را جمع می کند و برای آنکه در دل آنها
جایی وا کند و خود را همراه و هم مرام آنها نشان دهد، از تک تک آنان می پرسد:
اهل کدام شهر و محل هستند؟
اولی می گوید: " گرگان. خ ملل . کوچه محمود زاده".
شهید که اتفاقا در کودکی در همین محل زندگی می کرده ، می گوید که همشهری
تو دیگر چرا؟ ما باید هوای همدیگر را داشته باشیم
و کلی از بچه محلها و خاطراتش در گرگان را تعریف می کند.
نفر اول شرمنده می شود و تعجب می کند از اینکه تا به حال فکر می کرده علی جمعه
بچه شهر دیگری است.
شهید می رود سراغ نفر دوم و سوالش را تکرار می کند. وی پاسخ می دهد:
" بچه تهران. چهار راه استانبول".
علی جمعه که از قضا چند سال در آن محل سراجی شاگردی می کرده و از کوچه
و پس کوچه های آن منطقه به خوبی آشنایی داشت،
پاسخ می دهد: " بچه تهرون باشی و بچه تهرون را کمک نکنی. بچه محل ای ولله.
و کلی از خاطرات آنجا و بچه های آن منطقه و مرام آنها خرج می کند. رزمنده دوم
هم از رفتارش شرمنده می شود.
نفر سوم لبخندی می زند و می گوید: " من بچه قم هستم و من را نمی توانی دور
بزنی. اگر همشهری من بودی، ما همه گوش به فرمان همیشگی تو می شیم برادر".
او آدرسش دقیقا کوچه منزل مادر خانم شهید ترشیزی بوده است.
شهید لبخندی می زند و از مشخصات همسایگان و دوستان رزمنده قمی را می دهد
و به این ترتیب با درایت و خونسردی وحدت رویه را بین آن جمع برقرار و آسیب های
خودمحوری را مهار و مدیریت می کند.
خاطره2
راوی : دکتر حسن توحیدی مهر "ترشیزی" فرزند شهید
پدر اغلب سالهای جنگ را در جبهه بود و خیلی دیر به دیر به مرخصی می آمد.
ساعت رسیدنش به قم هم غالبا نیمه های شب بود.
چون خانواده در این ساعات خواب بودند، ایشان زنگ در را ممتد می زد. مادر هم
با دلهره بچه ها را بیدار می کرد و می خواست که برای شناسایی دق الباب کننده
و بازگشایی درب بر روی آشنا، یکی پیش قدم شود.
یکبار که زمستان سردی بود و پدر را شش ماه بود ندیده بودیم. زنگ به صدا درآمد.
به سرعت دویدم و درب را باز کردم.
مردی را دیدم که از سرما کلاه را کاملا روی سرش کشیده و تنها چشمانش دیده
می شد. با وحشت خود را کنار کشیدم. ترسم را که دید، کلاه از سر برداشت و با
مهربانی صدایم زد و در آغوشم کشید.
فراغ پدر آنقدر طولانی می شد که داداش مهدی 2 ساله دلتنگ پدر، از مادر
می خواست وقت غذا خوردن برای پدر هم غذا بگذارد.
قاب عکس او را می آورد و آن را ماست مالی می کرد و به بابا غذا می داد.
خاطره3
راوی : دکتر حسن توحیدی مهر فرزند شهید
پدر برای آنکه خانواده از غیبت مداومش نگران نباشند، تلفنی تماس گرفته بود.
مادر بی خبر از همه جا از او می خواست که چند روزی برای دیدن بچه ها به قم
بیاید. پاسخ داد: " در اهواز هستم و جای خوبی دارم و دل نگران نباش".
در حالی که مدتی بود، مجروح در بیمارستان افتاده بود.
مادر بزرگ سالهای حضور پدر در جبهه با ما زندگی می کرد. پدر از او خواسته بود
وقتی فرزندش شهید می شود، خویشتنداری کند و خانواده را اندک اندک در
جریان ماوقع قرار دهد. رمز خبر شهادت هم از جانب دوستان شهید درخواست
سیب زمینی و پیاز باشد.
روزی چند تا از رزمنده ها درب خانه را زدند و از من خواستند که از مادر بزرگ مقداری
سیب زمینی و پیاز برایشان بگیرم.
مادر بزرگ هم ناغافل برای آنهااز انبار مقداری سیب زمینی و پیاز آورد. ناگهان یادش
از راز بین خود و فرزندش آمد. وسایل از دستانش افتاد و بر سر و سینه کوبید و فریاد
زد :" ای وای! علی من از دست رفت".
خاطره4
راوی : هادی توحیدی مهر فرزند شهید
پدر با رفتارش به خانواده نشان می داد به هیچ کس و هیچ چیز دنیا نباید جوری
دلبستگی داشته باشیم، که ما را از مسیر حق دور کند. او درعمل ثابت کرده بود
که دل کندن از زن و 5 فرزند برای هدفی والاتر میسر است.
از همسنگرش پرسیدم: " امداد غیبی یعنی چه؟" پاسخ داد: " تربیت فرزندانی
قرار گرفته بر مدار صحیح چون شما یعنی امداد غیبی".
شهید را باید به معنی واقعی کلمه زنده دانست. ما پدرمان را از دست رفته
نمی دانیم. او دائم ناظر بر اعمال ما است.
دیشب وصیتنامه پدر را تورق می کردم. تاریخ تنظیم آن 27 رجب همزمان با حضور
عزیزان ستاد "یادواره شهدای دزیان" در منزل شهید است.
10 سال پیش همسنگر پدرم آقا جواد نجفی را اتفاقی دیده بودم و از تشابه
فامیلی مرا شناخته و مورد ملاطفت ایشان قرار گرفته بودم.
پدر در آغوش ایشان دعوت حق را لبیک گفته بود.
پنج سال بعد، مدتی بود که برای گواهی مرخصی زایمان همسرم در بیمارستان
ایزدی تلاش زیادی کردم و حتی مساعدت ریاست علوم پزشکی استان هم افاقه
نکرده بود. تنها یکروز فرصت داشتم تا از این حق استفاده کنم.
اتفاقی آقای نجفی را در کنار بیمارستان دیدم و وقتی دلیل حضورم در آنجا پرسید
و برایش توضیح دادم. فهمیدم هم اکنون ایشان رئیس همان بیمارستان است و در
کمترین زمان مشکل حل شد.
همانجا مطمئن شدم که ما هیچگاه پشتیبانی پدر را از دست نداده ایم و او زنده و
همواره حامی ماست.